عشق دروغین

مطالب عاشقانه(عکس_شعر_متن)

سال نو مبارک

سلام

سال نوی همگی پیشاپیش مبارک

امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/29ساعت 15:2  توسط دختر بهار  | 

سلام دوستان

ببخشید من یه مدت نبودم و به نظراتتون جواب ندادم

از همگی عذر میخوام

وبلاگ ققنوس جان حذف شده

http://ghoghnus-ashenaeeha.blogfa.com/

اگه هنوزم به وبلاگم سر میزنی ادرس جدیدتو بده بهم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/12/20ساعت 12:8  توسط دختر بهار  | 

بررررررررررررف

وای باورم نمیشه بالاخره بعد از مدتها برف اومد و من ذوق مرگ شدم!

صبح حسابی لباس پوشیدم ازخونه زدم بیرون یه کم تو کوچه راه رفتم خیلی باحال بود برف میومد منم زیرش راه میرفتم خیلی حال داد

بعد دوباره اومدم خونه به مامانم گفتم بیا بریم بیرون خیلی باحاله!

گفت تو این هوا کجا بیام؟؟؟؟؟!

گفتم خب یه خرید به من بده برم تا سوپریه سر کوچمون!

گفت شیر بخر! فقط از تو پیاده رو برو!

برای اولین بار به حرف مامی گوش دادم!یه کم تو پیاده رو که رفتم تق! تو پیاده رو ولو شدم!

اخ! شانس اوردم کسی تو کوچه نبود وگرنه خیلی ضایع مشدم!

بزرور خودمو جمع و جور کردم شانس اوردم جاییم نشکست!ولی پام یکم درد میکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/22ساعت 23:19  توسط دختر بهار  | 

چادر زورکی

چندوقت پیش تو خیابون صفاییه داشتم میرفتم.

 موهام تو بود  همیشه هم چادر عربی سر میکنم با چادر عربی هم نمیشه رو گرفت . اگرم بشه من رو نمیگیرمهمینجوری داشتم میرفتم اقاهه با یه شیخی داشتند میرفتند تا به من رسیدند اون اقا معمولیه بلند به من گفت خانوم جلوی چادرتو بگیر!

ای حرص خوردم!جلوی خودمو گرفتم هیچی بهش نگفتم فقط بهش چپ چپ نگاه کردم که متوجه نشد

تازه مانتومم کوتاه نبود. الان یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخ دلم میخواست بگم اقا تو چشماتو درویش کن.

ولی ترسیدم دعوا بشه فاطی کماندوها بیان منو ببرن کهریزک هیچی نگفتم

خدایا چادر زورکی هم مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من که همه جام پوشیده بود... ای خدااااااااااااا

تو قران حرفی از چادر بوده مگه؟؟؟؟؟؟ خدایا خودت مارو نجات بده

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 23:36  توسط دختر بهار  | 

کافی شاپ!

امروزبا دوستم رفتیم کافی شاپ

یکم گذشت یک دختر پسر باهم اومدن

توی دید من بودن

گفتم نگاه کن اینها باهم دوستن!

دوستم دید نداشت

گفت شاید نامزد باشند!

دختره اومد بشینه پسره گفت منم میخوام اینجا بشینم! نشستن تنگ دل هم!

پسره زشت و ترسناک و غول بود!(به نظر من)

ولی دختره بدک نبود

گفتم بابا اینا اگه نامزد بودن میشستن روبروی هم حرفای عاشقونه میزدند نکه بیان همدیگرو مشت و مال بدند!

اخه پسره دستشو انداخته بود دور گردن دختره شونه هاشو مالید و لپشو میکشید!

تقصیره من چیه تو دیده من بودند!

دوستم گفت بههههههههار! چه قدر منحرف شدی

دوستم:اینا نمیترسن کسی ببینتشون؟

گفتم از ته قم میان اینجا! با خیال راحت!کسی نیست ببینتشون!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/11ساعت 20:0  توسط دختر بهار  | 

روز دانشجووووووووو

یاد پارسال افتادم

روز دانشجو

احسان علی خانی رو اورده بودند...

یادش بخییییییر

 

برنامه ی مزخرفی بود

تنها نقطه ی جذابش احسان علیخانی بود

برنامه ی دانشگاه خیلی ضعیف بود

یه تئاتر خیلی ضعیییییییییف

با دوتا بازیگر مرد!!!!

که خیلی هم طولانی بود

اخرش همه میگفتن بسسسسسسسسسسسه

تمومش کنین

 

ابرومون جلوی احسان رفت

احسان که از برنامه ی دانشگاه تعجب کرده بود گفت اشکالی داره یه خواننده بیاد اینجا بخونه؟؟؟؟

همه گفتن بلللللللللللللللله

 

وسطای برنامه یه پسره ای به احسان گفت به جای این برنامه های بیخودی یه دانشجو بیاد حرف بزنه

احسانم قبول کرررد

پسره رفت اون بالا

خیلی باحال حرف زد

گفت فکر کنم عصای حضرت موسی ای چیزی خورده که این دانشگاه مختلط نمیشه!!

..

..

..

 

وسطاش همه میگفتن احساااااااااااان احسااااااااااااااااان

یادش بخیییییییییر

 

اهنگ یار دبستانی من رو گذاشتن همه باش میخوندن

یه لحظه دوربین رفت رو دخترایی که وایساده بودن

همه روبان سبز بسته بودند

خیلی قشنگ بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/22ساعت 23:58  توسط دختر بهار  | 

سلام

رفتیم سینما ۴بعدی

زیاد ترسناک نبود

بهمون اب پاشیدن حواسم نبود

رفت تو دهنم بدمزه بود

فیلمش ارواحی بود

صندلی ها تکون میخورد نزدیک بود باراول بیوفتم

همین دیگه

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/08/13ساعت 23:53  توسط دختر بهار  | 

عکسای فانتزی

+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 1:8  توسط دختر بهار  | 

مبارككككككككه

گواهی ناممو گرفتم

البته سوتی دادمااااااااااااا خفن

ولي قبول شدم

مباركم باشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 0:58  توسط دختر بهار  | 

داستان

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.



مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/01ساعت 21:40  توسط دختر بهار  | 

مطالب قدیمی‌تر